تبليغاتX
کمرنگ

کمرنگ

دو سه روزی است برگشتم و هنوز گیج و مبهوتم. هنوز نرسیده هزار و یک فکر و خیال دارم و عجله که باز هم وقت ندارم و هزار تا کار که باید سر وقت تمام کنم. 

عادت کرده ام به زور زدن زیادی و نتیجه ی متوسط گرفتن. همیشه از سخت ترین و پر پیچ و خم ترین راهها به چیزهایی که می خواستم رسیده ام و تازه ابتدای راهم...

مساله ای نیست... ادامه می دهم ... سرد و سخت ... بعضی وقتها ... بعضی آدمها ... 

آدم ... سطل آشغال ... آدم ... سطل آشغال... آدم ...

حالا هی شماها بگویید سرسخت بودن نشانه ی مردانگی است !!!

چقدر سه نقطه داشت این پست؟! فقط سه نقطه ها را بخوانید که بد دلم پر است از ...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390 7:41 توسط |


اینکه آدمها انقدر خودشان را جدی می گیرند حالم را به هم می زند. نظریه پردازی های همه گیر برای نجات بشر و این ژست که من می فهمم تو دردت چیست ولی سطحی تر از آن است که به عنوان دغدغه ی یک متفکر و منتقد حساب شود تعوع آور است. 

درد من این است که انقدر عادی ام که دیده نمی شوم. خشمم شیوه ی دیگری از دلبری است و این که مهمترین مساله ی زندگیم این است که خودم را از دردهای سطحی و روزمره ام خلاص کنم به نظر احمقانه می آید. 

من سطحی ام و دغدغه هایم هم سطحی اند. من نه از درد گرسنگی چیزی می دانم و نه در روستایی محروم بزرگ شده ام. من نه زندان رفته ام و نه کاری کرده ام که ادمها به بستن نامشان به نام من افتخار کنند. 

من از 18 سالگی کار کرده ام ، کاری سطحی و معمولی. نمی توانم به شغل 18 سالگی ام افتخار کنم . 

کارم را دوست نداشتم و با این وجود 10 سال دوام آوردم. از وقتی یاد دارم انتهای صف ایستاده بودم و آرام آرام خودم را در صفی که نمی دانستم به کجا می رسد خودم را به جلو رسانده ام. 

و از آن وقت به بعد من زنی عادی ام که بزرگترین دغدغه اش این است که چرا انقدر کمرنگ است و عادی است و با این وجود این همه درد دارد. 

از ایران رفتم ، به کشوری عادی ته دنیا. نه از آن کشورها که بشود ساعتها درباره اش حرف زد. جایی که گاو و گوسفندهایش از آدمهایش معروف ترند. 

دغدغه هایم انقدر سطحی است که ماهها وقت صرف می کنم که درباره ی زنی مرده در فیلمی سیاه وسفید پایان نامه بنویسم. بی آنکه توان آنرا داشته باشم که بگویم که چقدر آن زن مرده شبیه من است. کمرنگ... نابود...

و چقدر مهم است مردی که تو را در حال مرگ دوست دارد و تویی که تقاص این شیفتگی سادیستی را پس می دهی. وجود نصفه نیمه و دردآور توست که او را از رخوت زندگی اش بیرون می آورد و آرامش اش را به هم می زند. بهتر است تا دوباره رویش را بر می گرداند مرده باشی. 

عجیب حس آدمی را دارم که دارد غرق می شود و دستش نومیدانه از آب بیرون است. 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 0:52 توسط |


دلم می خواهد از خیلی چیزها بنویسم. از تجربه هایم . اما این طور نوشتن جسارت می خواهد. باید خودت را بیندازی وسط و آن وقت است که تشت رسواییت از بام می افتد. تشت رسوایی که نه. چه می دانم. 

می دانم و نمی داند که می دانم...

یکسر خشم است و انکار... همه را یکجا جمع می کند و بر سرم می کوباند ... باز هم من مقصرم... مقصرم که او را یاد آن بخش از خودش می اندازم که دفنش کرده... مقصرم که وجود دارم

انکار عشق را

               چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه ئی مگر

                 به آستین اندر

                                  نهان کرده باشی...


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 20:4 توسط |


دارم بند و بساطمو جمع می کنم که کم کم برگردم اون یکی ولایتمان

عمری اینجا ریشه دواندیم و بعد همه را به باد فنا دادیم و رفتیم آن طرف . سر یک سال فکر کردیم آنجا شده خانه مان و آنجا هم ریشه دواندیم. این ریشه ی نصف و نیمه را هم کندیم و 3-4 ماه پیش دوباره آمدیم اینجا و از قضا دو باره اینجا هم ریشه دادیم که حالا باز باید برویم. 

خلاصه اینکه کار ما شده ریشه زدن و هی خود را ریشه کن کردن. حالا از دل خودم بپرسی دوست دارم بروم جای جدید. جایی که نه آنجا باشد و نه اینجا. که هی بپرسند در این دنیا چه کاره ای و من هم عین بز زل بزنم به صورتشان که یعنی خودم هم نمی دانم. 

هنر همیشگی من دقیقه ی نود و رسیدن و بعد هم بی تفاوتی است. می رسم و باز نمی خواهم

می دانم که آنجا درسم را ادامه می دهم. می دانم که خیلی کارهای به ظاهر مهم هم خواهم کرد. اما کی دوباره فرصتی پیش می آید که از ته دل شاد باشم. نمی دانم

مگر اینکه رفقا فکری به حالمان بکنند که هنوز نرفته دلمان تنگیده برایشان... به قول خودشان ناجوور

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 14:14 توسط |


دقت کرده اید خیلی وقتها دلتنگی و ناله عجیب مد می شود؟ یکی می گوید و بقیه دم می گیرند پشت سر طرف که وای چقدر ما آدمهای مهمی بودیم و چقدر حیف که همچین خوب کشف نشدیم

جمع کنید این بساط را!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 17:26 توسط |


یک ماهی شد که برگشته ام بدون اینکه بفهمم این زمان چطور گذشت.

این روزها بیش از هر وقت دیگری احساس می کنم به هیچ جا تعلق ندارم و از این حس لذت هم می برم. دلم نمی خواهد وبلاگ بنویسم و دلم نمی خواهد با کسی بیرون بروم. ترسناک است اما فکر می کنم که آمده ام با گذشته ام خداحافظی کنم. آمده ام پیوندهایم را قطع کنم و بروم هر چند خیلی ها می گویند نمی شود.

این روزها همه جا شاهد بحث ماندن و رفتنم . البته نه ماندن و رفتن ما که کلا هیچی نشدیم و امیدی هم نیست که روزی چیزی شویم. ماندن یا رفتن ادمهای مهم. آنهایی که کسی شده اند. به هر حال ما هم با تمام احترامی که برای آن آدمهای مهم قائلیم اما دلمان نمی آید یک حرفهایی را نزنیم.

جنابان آدمهای مهم البته دستتان درد نکند بابت کارهایی که برای علم و دانش و فرهنگ و سایر مسائل در این مملکت انجام دادید اما یکبار به ذهنتان رسید که شما هم جامعه ی کوچکی از هم زبانان و هم مسلکان خودتان درست کردید و فقط همانها را لایق ورود به جمعتان دانستید.

باید اعتراف کنم که خیلی وقت نیست که یاد گرفته ام مهمتر از هر آرمان و هدف یا هر چه اسمش را بگذارید به فکر خودم باشم. نمی دانم چقدر به این مساله فکر کرده اید که فضای مسمومی که ما در آن تنفس می کردیم از فضای شما مسموم تر بود. یادم می آید روزهایی را که رویم نمی شد درباره ی موضوع پایان نامه ام با هیچ کدامشان صحبت کنم و آن یکی هم که بعد از کلی سانسور حرفم را شنید چه داستانها که پیش خودش نساخت.

یادم می آید روزی که برای یکی از همین همین آدمهای مهم ای میل زدم و در جواب همسر گرامیشان جواب دادند با این مضمون که من حسابی مراقب شوهرم هستم و نمی گذارم دست از پا خطا کند. و من هم که مدتهاست یاد گرفته ام که از این چیزها تحقیر نشوم.

شما بمانید و درست کنید یا بروید و هی حسرت این را بخورید که چرا یکی از یارهایتان کم شد.

اینجا مدتهاست که برای من هیچ چیز ندارد . من نباشم یک زن کمتر . برای شما چه اهمیتی دارد . حتی مطمئن نیستم که تا به حال در آمار سرشماریها به حساب آمده باشم.

نه روزی که رفتم کسی گفت نرو و نه حالا که امدم کسی خوش آمد گفت . می روم و می آیم مثل شبح . مراقبم که چیزی از دنیای مردانه تان کم نکنم. دنیای شما برای ما زیادی بزرگ و مهم است. شما را به خیر و ما را به سلامت.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 17:17 توسط |


این روزها ... هر چه به آمدن نزدیک تر می شوم می بینم که نه پای آمدن دارم و نه حرفی برای گفتن.

از همین فضای مجازی هم می شود فهمید که چقدر بی تفاوت شده ام نسبت به تمام آنها که چقدر روزی فکر می کردم آدمهای مهمی هستند. استادهایم را می گویم . چقدر آدمها زود می شکنند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 14:44 توسط |


طرف یه مرد میانسال ، گی ، مسیحی متعصب

یه بغل کتاب برداشته برده پیش همسر گرامی بنده گفته تو چرا به مذهب علاقه نداری. این کتابا درباره ی اسلامه ببر مطالعه کن 

الان من چه شکلی باشم خوبه ؟؟


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 14:34 توسط |


یک ، دو ، سه ....

یک هفته ای است نشسته ام در خانه و حاضر نیستم به هیچ قیمتی بیرون بروم . شنیده ام نوعی بیماری روانی هست که آدم می ترسد از خانه بیرون برود. 

پس من چرا انقدر حالم خوب است . هیچ وقت به این خوبی نبوده ام ... هیچ وقت 

باید کم کم گرد و خاک اینجا را بگیرم. بالاخره آدم کسی را می خواهد که دو سه کلمه ای برایش حرف بزند. کسی را ؟ چیزی را؟

کاش می شد قد کشیدن ، فرو رفتن یا هر چه اسمش هست را نوشت . آن وقت چقدر حرف داشتم بزنم این روزها... با کسی ... چیزی... 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 12:35 توسط |


بدجوری دلم وبلاگ نویسی می خواهد و دوستان قدیمی. شدیدا افسرده ام و می ترسم از آن دسته آدمهایی باشم که هر کجا می روند باز هم راضی نمی شوند. بیرون که می آیی دیگر خانه ای نداری نه اینجا نه آنجا باید صبر کنی و صبر کنی تا شاید روزی سالها بعد یا شاید هیچ وقت کمی اینجا را خانه بدانی.

پذیرش دانشگاه را گذاشتم برای سال بعد. نمی شد این ترم. حالا من ماندم و افسردگی و اینکه چه کنم یکسال. دوست دارم به خودم برسم ، کتاب بخوانم و وبلاگ بنویسم ، درست و حسابی.

آنجا سیزده بدر است. اینجا هم ... می دانم ببرم بریده ام. کارم تمام است. باید طاقت بیاورم این چند وقت را . با خودم. با خانه تکانی اینجا. 

ایده ای دارم که اگر بشود که بشود یعنی اگر همت کنم خوب چیزی می شود. فقط باید زیاد این طرفها بیایم و بنویسم. 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390 12:20 توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1390

تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387



پیوندها

عصیان
هزارتو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin